X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1387

چشمانش خیره مانده بود نمیدانست به چه میاندیشد. دورها خیلی دورترها به دنیایی که روزگاری نامردانه رفتار کرده بود به خانواده ایی که راهنمایی اش نکرده بودند و جوانی هایی که تباه شده بود.

چطور میتوانست روزهای رفته را بازگرداند؟ راهی برای بازگرداندن نبود باید امروز را در می‌یافت تا فرداها حسرتش را نخورد.

اما میدانست که حسی درونش او را به آن سمت میکشاند انگار گاهی از اوقات دوست داشت خودش را بیازارد و به خاطراتی که بعضیهاشان تهوع آور بودند فکر کند و فکر کند. و به دنبال مقصر ببگردد. کاری که همه روانشناسان منعش میکردند.

- به دنبال مقصر نگرد؛

- گذشته را فراموش کن؛

- سعی کن همه را ببخشی؛

- ....

و هزاران خواسته احمقانه که هیچکدامشان عملی نبودند فقط کافی بود که تنها باشد و بیکار تا تمام افکار مسخره به سراغش بیایند و او را ببلعند و نابود کنند.

خودش این حالتش را میشناخت تنها زمانی روحیه اش عوض میشد که از این محیط خارج میشد و در محیط دیگری قرار می‌گرفت. و آدمهای اطرافش همه چیز را دور میکردند.

اما حالا در تنهایی اتاقی که هر لحظه خورشید از آن فاصله میگرفت چه میتوانست بکند نه کسی بود و نه محیط دیگری.

پس بهتر بود که در همان افکار منزجر کننده دست و پا بزند و سعی کند که مقصر را پیدا کند. مقصر چه کسی بود. خودش، خانواده اش، دوستانش، جامعه اش....

اما چه اهمیتی داشت حالا که تمام آن اتفاقات افتاده بود. همه پلها خراب شده بود و راهی برای بازگشت نبود.

صدای زنگ در میتوانست تمام اندیشه های خاکستری را دور کند. پس چرا نمی آمد؟

باز هم باید در تنهایی ها گلاویز شود

باز هم باید با خودش بجنگد و مقصر را پیدا کند.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان