X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 11 دی‌ماه سال 1387

تامی برای دور کردن ذهن مادرش به طرف خریدهای روی میز رفت و گفت: 

: راستی مامان ما فردا قراره بریم کمپینگ. 

- چه خوب کی برمیگردین؟ 

: قراره شب هم بمونیم، شنبه برمیگردیم فکر کنم موقع ناهار برسیم. 

- پس ناهارو با ما میخوری؟ 

: آره حتما. 

تامی از اینکه توانسته بود حواس مادرش را پرت کند لبخندی روی لبانش نشست. مابقی خریدهای را در یخچال گذاشت و در حالیکه از آشپزخانه بیرون میرفت گفت: 

: پس رضایت نامه یادت نره. 

- باشه عزیزم.  

                                                            ***** 

همه بچه ها در اتوبوس نشسته بودند و آواز میخواندند. هوا نیمه آفتابی بود و گاهی خورشید پشت ابرها خودش را قائم میکرد. به همین خاطر بچه ها پرده ها را نکشیده بودند و اتاقک ماشین پر از نور بود. 

وقت ناهار به کمپینگ رسیدند. همه دور میز چوبی بزرگ نشستند و هر کس ناهارش را پهن کرد  تا بخورد. 

:ببینم بازم تخم مرغ؟ 

- آره ، ولی عوضش یه عالمه پودیینگ شکلات دارم که با هم میخوریم. 

: من ساندویچ مرغ دارم ، اگه میخواهی اینو بخور. 

- ولی تو خسته نمیشی از بس تخم مرغهای منو میخوری؟  

تامی مکثی کرد و گفت: خوب نه... 

- بیا ساندوچهارو نصف کنیم و از همش بخوریم. 

: فکر خوبیه 

دیگر خورشید کاملا زیر ابرها رفته  و هوا نسبتا سرد شده بود. بالاجبار بچه ها داخل ساختمان شدند و هر کس به کاری مشغول شد. 

تامی و جینی هم بازی فکری کردند و خیلی زودتر از آنکه متوجه شوند هوا تاریک شد و  باران تندی شروع به باریدن کرد. 

قبل از شام یکی از بچه ها قطعه ایی از موتسارت را برای همه نواخت و همه او را تشویق کردند. 

کم کم وقت شام بود.بچه ها به سالن غذاخوری رفتند و سوپ داغ به همراه گوشت سرخ شده و سیب زمینی خوردند. 

همه برنامه ها بخاطر باران کنسل شده بود . کیسه خوابها پهن شد و همه برای خواب آماده شدند. 

تامی و جینی کنار هم درون کیسه خوابهایشان فرو رفته بودند و به برق آسمان نگاه میکردند. صدای غرش آسمان در فضای تاریک سالن میپیچید. 

- من از این صداها میترسم. 

: این فقط رعد و برقه چیزی نیست، 

- آره ولی خیلی ترسناکه، راستی از اون صداهه چه خبر؟ هنوز هم میاد؟ 

:آره . دیروز وقتی رفتم خونه رو مبل خوابم برد و یه خواب بدی دیدم. 

- چی؟!! 

: یه در بزرگ سفید که صداهای عجیبی از پشتش می یومد ، نمیتونستم در رو باز کنم. 

- هنوز در رو باز نکردی؟!! 

: نه. 

- چطوری میتونی؟ اگه من بودم تا حالا صد بار در رو باز کرده بودم.  

: نمیدونم . 

- وقتی صدایی نمییاد که میشه. 

:یه روز بیا تا در رو باز کنیم. 

- باشه.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان