X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 7 دی‌ماه سال 1388

لباسها را به زور در چمدان جا میداد و با هر فشار  ناسزایی به خودش و او میداد. آنقدر عصبانی بود که برای بستن زیپ چمدان تمرکزش را از دست داد و سر زیپ در دستش شکست.  

چمدان را هول داد و در کمد فرو کرد . در کمد را با تمام قدرت بست. صدای مهیبی بلند شد. با لگدی که به در زد پایش تیر کشید و تا سرش ادامه پیدا کرد. شروع به داد زدن کرد و از اتاق خارج شد.  

 گونه هایش قرمز شده بود و از شدت خشم گر گرفته بود. دیگر فحش دادن هم اثری نداشت روی صندلی نشست و به ضربان قلبش گوش داد . قلبش میخواست از قفسه سینه اش بیرون بیاید. 

فکرش میچرخید و به سرعت به عقب میرفت . چند روز قبل چند هفته قبل چند ماه قبل و .... 

ناگهان گرمایی را روی سرش حس کرد و بوسه ایی که در میان موهایش گم شد. و شانه هایش که مالیده میشدند به آرامی و امنیت.  

عصبانیت کم کم فرو کش کرد و اشک به سرعت درون چشمانش دوید. احساس حماقت میکرد . چقدر احمق بود که تنها با یک بوسه عصبانیتش تبدیل به غمی فرو خورده شده بود. چطور میتوانست همه چیز را فراموش کند و ادامه دهد؟

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان