X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390

انعکاس نور ابرهای خاکستری بر روبالشی سفید  سبد چوبی چشمانش را زد.رو بالشی را برداشت و آنرا به نرمی روی طناب صاف کرد. یک گیره چوبی  زد. سرش را بالا گرفت ابرهای خاکستری حیاط را تاریکتر می کرد. قطره ای روی گونه اش افتاد. برق آسمان حیاط را روشن کرد و بدنبال آن غرش رعد. نگاهی به سبد چوبی انداخت رو بالشی را سر جای اولش برگرداند. آسمان سیاه شده بود. سبد چوبی را زیر بغل زد از پله ها بالا آمد در توری را به سختی کشید و در چوبی را با پا هل داد . نزدیک شومینه رفت و سبد را همانگونه کنار آتش گذاشت . یک تکه هیزم داخل شومینه انداخت صدای ترکیدن خزه های روی چوب سکوت هال را شکست نگاهش را به شعله رقصان آتش دوخت و روی زانو هایش نشست. صدای برخورد قطرات ریز و تند باران به سقف سفالی سکوت خانه را دو چندان می کرد. دستانش را جلوی آتش گرفت و به چروک های آن خیره شد.  سرعت باران هر لحظه بیشتر میشد.

سبد را رها کرد و به آشپزخانه رفت . از درون سردش بود باید چای می خورد . آب روی اجاق قل می زد کمی چای دم کرد و روی تنها صندلی چوبی آشپزخانه نشست. دیگر دیگی روی اجاق نبود تا برای جماعتی غذا بپزد . و نه جوانانی که دو به دو در هر گوشه پچ پچ کنند .  بوسه پنهانی در تاریکی انبار رد و بدل نمی شد و به دنبال آن صدای خنده های شیطنت بار در آشپزخانه بپیچد. سرما بود و نم. گویی همه چیز خیس بود. باران می بارید . شبنم می نشست و باز باران می بارید. آفتاب رفته بود. به دنبال حمله آلمانها و فرار همه، آفتاب هم محو شده بود. تنها سکوت بود و باران .شالش را بیشتر دورش پیچید و تکه ایی دارچین درون قوری چای انداخت . شاید باید او هم میرفت . اما این خانه ... 

فنجان چای را روی میز چوبی گذاشت و پشت صندلی نشست . صندلی خشک بود و صدای جیر جیر چوب خشک صندلی لهستانی به  جیر جیر ویالون می مانست. چشمانش را بست و بوی دارچین را باتمام وجود به ریه هایش سپرد. گرم شد. مثل فرو دادن ودکا در مهمانی های شبانه ورشو. آن زمان که امنیت در طنین پا زدن های مردان حس می شد. و آرامش در لبخند خانم های خوش لباس . 

چشمانش را باز کرد و به در شیشه ایی انتهای آشپزخانه نگاه کرد. باران به شیشه می خورد و پایین می ریخت . زانو هایش تیر می کشید و رطوبت به استخوانهایش نفوذ کرده بود. هیچکس مقابله نکرد.  

چایش را خورد و احساس کرد گرمتر شده . از جایش بلند شد و به سمت سالن رفت. چهار صندلی را به سختی روبروی شومینه کنار هم قرار داد. روبالشی ها را روی صندلی ها پهن کرد.  

"بگذار باران هر قدر که میخواهد ببارد."

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان