یکشنبه 1 آبان‌ماه سال 1390

صدای نازک و نرمش از پشت خط می آید. دلم برای صدایش قنج می رود. نور آفتاب روی فرش را می بینم ،  رویش بالا و پایین می پرد. بوی نان تازه را حس می کنم و صبحانه ایی که هنوز جمع نشده. چایی تازه دم و عطر عسلی که در شیشه اش هنوز باز است. 

به من می گوید چرا حرف نمی زنی . من همان صداها برایم بس است . دلم تنگ میشود . حلقه اشک در چشمم صفحه مانیتور را تار میکند. باز هم گله میکند اگر حرفی نداری قطع کنم. اما من بهانه می آوردم و در دلم حسرت می خورم . آه می کشم، دلتنگتر می شوم.  

گوشی را میگذارم اما بوی نان ، نور مستطیلی فرش سالن و صدای نرم او رهایم نمی کند. چیزی درون قلبم فشرده می شود. نور چراغهای کم مصرف سالن حالم را به هم می زند.  

گوشی را بر میدارم و دوباره شماره می گیرم. وصل نشده قطع میکنم . همه چیز از پشت گوشی هم زیباست. اما اینجا  اینور سیم همه چیز خاکستری است. تلخ است.  

عکسهایش را می آورم. نگاه میکنم دلم برایش پر می کشد. به خودم ، بختم ، سرزمینم .... نفرین می فرستم. اما فایده ایی ندارد. چشمان سرد و بی تفاوتم خیره به روبرو به نور مصنوعی چراغهای کم مصرف و گلدانهای سبز تهوع آور  نفرت را در خودش جای میدهد. 

زندگی اما در نور مستطیلی فرش در جریان است. گرد و غبار در انعکاس نور می رقصند و با او بالا و پایین میپرند . وقتی که بر گردم باز هم چراغ ها روشن اند. هوا تاریک شده و از رقص گرد و غبار خبری نیست. آفتاب رفته ، نان بیات شده و چایی جوش آمده.  

دیگر بالا و پایین نمی پرد خسته ایم و بی حوصله.  

شب با ظلمتش در انتظارمان نشسته است. دوباره زنگ میزنم ، کسی جواب نمی دهد. آنقدر بوق می خورد تا اشغال میشود. 

گوشی در دستم می ماند. گوشی سیاه و بی صدا در دستم بوق میزند. 

لامپهای کم مصرف اما همچنان نور می دهند. نور زرد و سفید. آفتابی و مهتابی.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان