تخم مرغها را درون سبزی ریخت و کمی آرد اضافه کرد و به صدای کشیده شدن آرشه روی ویلون گوش سپرد. نور نارنجی غروب آفتاب از میان پرده ها خودنمایی میکرد و آغاز شبی دیگر را ندا میداد.
تنهایی آرامشی داشت که هرگز آنرا با چیزی عوض نمیکرد. گاهی تصور میکرد بی رحم است که لحظه هایش را فقط برای خودش میخواهد. تنها برای خودش
کارهای روزمره و ساده چقدر زیبا شده بود. همه چیز شکل دیگری داشت. غروب نمیترساندش و شب برایش پیام شادی داشت.
مایع کوکو درون روغن داغ جیز کرد و شروع پختنش را اعلام کرد. همه جا تمیز و مرتب بود. چای آماده و او نمیدانست از کجا و چگونه هیجانی درونش بوجود آمده است. روزهای تلخ و خاکستری تمام شده بودند. خودش هم دلیلش را نمیفهمید.
چرا از دیدن یک لباس کهنه خوشحال میشد و یا از تمام شدن یک صابون احساس خوشبختی میکرد.
خوشبختی خیلی ساده بود، کاملا دست یافتنی. کافی بود با دقت به اطرافش نگاه میکرد تا تمام خوشبختیهایی که خداوند برایش فراهم کرده بود را ببیند.
بشقابها را روی میز چید و قاشقهای لنگه به لنگه را درون آنها گذاشت.
لبخندی تمام صورتش را پر کرد.
سلام
خیلی جالب بود.
مرسی که به من سر زده بودی...
خوشحال شدم.
سلام
نازلی جون
خوبی؟
راست میگی خوشبختی خیلی ساده و دست یافتنیه و فقط به همون دست دراز کردن و گرفتنش نیاز داره.
خیلی زیبا بود متنت. به دل من که خیلی نشست:)
اجازه میدید لینکت کنم؟
شاد و سرفراز باشی.
در پناه حق.
خواهش میکنم باعث افتخاره.
سلام
درک قشنگی از آدم تنها داری - دقیقا من هم گاهی احساس میکنم که آدم خودخواهی هستم که میخوام لحظه هام فقط برای خودم باشه و حاضر نیستم لحظه های قشنگ تنهاییمو با هیچ کس دیگه تقسیم کنم.
سلام نازلی جون! ممنون از نظرت تو وبلاگم! نثرت خیلی قشنگ و شیواست! من لینکت می کنم! واقعن زیبا تصویر کردی! خوشبختی تو یک قدمی آدماست. همین چیزای کوچیک کوچیک که یه نقطن با هم جم می شن و یه خط رو می سازن! وبلاگت از نوع دیگریه!
موفق باشی! بازم بهم سر بزن!
منم به خوشبختی همینجوری نگاه می کنم که اینجا نوشتی. درک تمام جزئیات دور و اطراف که احساس خوبی برات دارند.
واقعا برای اینکه خوشبختی رو ببینیم لازمه به اطرافمون با دقت نگاه کنیم..
سلام به شما نویسنده گرامی.از اینکه به فتوبلاگ حقیر من سر زدید ممنونم.
همیشه شاد باشید.
سلام همسایه

اول از همه بخاطر حضور سبزت تشکر میکنم
برای نظری که دادی ٬ پاسخ گذاشتم
و پیوستن به جمع وبلاگ نویسان رو تبریک میگم
........
دیگه چیزی نیست تبریک بگم !!!!!
راستی
روغن داغ داستان هات زیاده ٬ البته فکر کنم بخاطر اینه که شما داستان کوتاه مینویسی
البته منم میتونم زیاد کنم ولی از داستانک خارج میشه
در هر صورت از هرگونه نقد و انتقادی با آغوش باز پذیرایی میکنم
یاحق
سلام نازلی
مثل اینکه داری سوسویی از نور از دوردست ها می بینی که اینگونه امیدوارانه می نویسی چون نوشته های قبلی ات یه ذره تلخ بودند و انکار در میان گردابی گیر کرده بودی
راستی گفتی حیف هستش شعرهامو با این عکسها تو وب بذارم به نظر تو با چه عکس هایی بذارم بهتره ؟اگه عکس های بهتری داری برام میل کن خوشحال میشم
منتظر نظرات سازنده تو می مونم
بازم ممنونم
سلام خانم سپهر
از این که به وبلاگ داستانک توجه میکنید خوشحالم. همچنان که دیدهاید،«داستانک» یک وبلاگ گروهی است که اعضای آن داستانک مینویسند و داستانک های همدیگر را نقد می کنند و راجع به داستانک تحقیق میکنند و ... . در صورتی که خودتان هم داستانک مینویسید و باز در صورتی که تمایل دارید عضو وبلاگ داستانک باشید در بخش نظرات آدرس ایمیلتان را قرار دهید. از حضور شما در جمع داستانک نویسها خوشحال میشویم.
تو حتما نویسنده خوبی میشه چون قلمت بی نهایت ارزشمنده.
اینکه گاهی کارهای روزمره و ساده خیلی زیبا به نظر می یاد رو می فهمم...وقتی آدم قدرزندگی رو بدونه همه چیزش براش زیبا ولذت بخشه...حیف که معمولا قدرش رو نمی دونیم...نه قدر زندگی رو که بهمون داده شده ..نه قدر خودمون رو...
نازلی جان!
با وجودی که مشکل من را درباره بازنویسی متن!! (به یاد غرغرهای آقای عمو که نثار جانمان می کرد) اما لطفاً این لحظات خوبی را که ثبت می کنی از این نعمت - بازنویسی - محروم نکن! آخر چرا؟!
توصیف ِخوب ِشما خیلی خوشبختی ِاون رو پررنگ تر کرد.
-----------------------
نکته اینجاست که خوشبختیه توصیف شده خیلی درونی بود. چیزی شبیه این قسمت از شعر شاملو:
ای مسیحا
اینک
مرده ای در دل ِتابوت تکان می خورد
آرام آرام"
یا شاید هم یه جور کلبی مسلکی باشه. یعنی اعتقاد به این که برای خوشبخت بودن نیاز به هیچ جیز در دنیای خارج نیست
قبولش دارم
ولی تو واقعیت خیلی مبهم میشه این مسائل.
قشنگ بود .
از کی تا حالا لینک کردن کار بدی شده ...اتفاقا کاری بس خوب و دل پسند است :)
راستی یادم رفت بگم لینکتو گذاشتم. بای