وقتیکه توهم تمام وجودش را پر کرد
وقتیکه هیچ شعوری وجود نداشت
وقتیکه بخاطر نیاز مجبور بودی سر خم کنی
چه احساسی داشتی؟
به خودت اندیشیدی؟
فکرکردی که تو ارزشمند تر از هر چیزی هستی؟
نه هرگز فکر نکردی، و تنها له کردن او تصویر کامل ذهن تو بود
چه احساسی داری از اینکه نمیتوانی لهش کنی ؟
برانگیخته میشوی ؟
برافروخته می شوی؟
به هیچ جایی نخواهی رسید
چرا که خشمگین تر میشوی
لبخند بزن
به حماقتش
به حقارتش
پیروز خواهی شد.
اعجاز بود
در اندوه شب سردی
آسمان غرید
باد نالید
اضطراب تلخ تنهایی در فضا پیچید
دخترک تنها بود
شمع خاموش و نور ناپیدا بود
انتظار نامیرا بود
دخترک جهدی کرد
برای باز آمدن
و شاید باز رفتن
اما
امان از ترس و تنهایی
نگاه خیره اش بر درب چوبین
دستهای خیس بی حامی
باز هم غرش تند رعد
در هیاهوی تاریکی
در دلش پیچی زد
دردی از وحشت
ناگهان
صدای چرخش قفلی
جیر جیر دربی
و ظهور صورتی
آشنا
خسته و تب دار
خیس و سرد و یخ زده
با دستانی پر از پیوند
و لبی پر لبخند
اعجاز بود
چون نور
در میان شب بی شمع و خاموش