X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390

-          میتونید منو تا فرودگاه برسونید؟

راننده سکوت می کند، ماشین کند حرکت می کند. هیچ بادی داخل ماشین نمی شود.

-          هزینه اش هر چقدر بشه می دم.

راننده همچنان ساکت است. صدای زنگ گوشی مرد از درون کیف بلند می شود. مرد دستش را در کیف کرده و گوشی را در می آورد. نگاهی به صفحه آن می اندازد. دگمه سبز رنگ را فشار میدهد.

-          بله؟ سلام.... بله دیدمش.... نه مثل همیشه.....بله بله  آوردم کل پرونده رو آوردم. بله. خدانگهدار

دوباره دگمه قرمز رنگ را فشار میدهد و گوشی را درون کیف جا می دهد. راننده همچنان ساکت است و بیشتر از آنکه به شیشه روبرو نگاه کند چشمانش در آینه بالای سرش، مرد را می پاید. ماشین به سمت راست می پیچد و وارد بزرگراه می شود.

مرد تکیه میدهد و چشمانش را می بندد ، باد داغ لای موهای مرد می پیچد. بوی الکل دماغش را پر کرده و باد سرد هوا ساز عرق لای موهایش را خنک می کند. موسیقی نرم و کشدار سازهای بادی برای خواب عمیق دختر در اتاق کم نور زمان را متوقف کرده است. چشمان دختر بسته است و دگمه های پیراهن گشاد و سفیدش تا وسط چاک سینه باز. موهای مشکی و لخت او گویی مدتهاست شانه نشده اند. مرد کنار تخت می رود و دستان سفید و کاغذی دختر را لمس می کند. سرش را پایین می آورد و پیشانی دختر را می بوسد. دختر سرش را کمی تکان می دهد ولی چشمها همچنان بسته اند. مرد روی صندلی آهنی کنار تخت می نشیند. سرش را کنار دست دختر می گذارد. گونه راستش روی ملحفه سفید تخت خنک می شود. با دست راست دست دختر را روی موهای خودش می گذارد. دست دختر حرکت می کند . انگشتان بی رمق دختر لای موها می روند و آنها را نوازش می کنند. قطره اشک چشم چپ مرد از استخوان بینی اش سُر می خورد و درون ملحفه سفید فرو می رود. کم کم دست کاغذی و سفید دختر موها را رها می کنند و روی دست مرد قرار می گیرد. ناخنش را  محکم روی شست دست مرد می کشد. مرد چشمانش را جمع می کند و ابروها در هم گره می خوردند. 

چشمانش را باز می کند و به شست دستش نگاه می کند. جای خراشیدگی ناخن هنوز هم تازه است .بزرگراه خالی است و راننده  خیال دارد سریع برسد. دست پر گوشت و پشمالوی راننده روی پیچ رادیو می رود و آنرا روشن می کند. موسیقی کلاسیک میان صدای موتور و باد داغ گم می شود. صدای گوشی مرد او را از خلسه بیرون می آورد.

-          بله؟سلام آره دارم میام ، فکر میکنم یه نیم ساعت دیگه برسیم.... بله بله ..... گفتین پرواز شماره 433 گیت چندم؟ بله حتما .... بله .... خبر میدم.

مرد گوشی را درون کیف می گذارد. پاکت زرد رنگ را بیرون می آورد. راننده کنار درهای بزرگ شیشه ایی فرودگاه می ایستد.

-          میشه لطفا منتظرم بمونید ؟ سریع بر میگردم

راننده زیر لب چیزی میگوید. مبهم است. گویی صدایش در نمی آید. مرد میدود کیف چرمی در دست راست و پاکت زرد رنگ در دست چپش تکان می خورد.

                                                          *******************

مرد آرام قدم بر میدارد و به دنبال راننده می گردد. راننده دست تکان می دهد. مرد لبخند می زند و سوار ماشین می شود.

گوشی اش را بیرون می آورد دوبار کلید سبز را فشار می دهد.

-          الو.... سلام.... بله همین حالا .... گفت به محضی که برسه اونو به دکتر میده.... بله .... بله واقعا از شما تشکر میکنم....بله خدانگهدار.

گوشی در کیف می اندازد و تکیه میدهد.

-          بر می گردیم . خسته شدین.

راننده مکث می کند و نگاهی از آینه به مرد می اندازد. دوباره رادیو را روشن می کند. آفتاب کمرنگ شده است . اما باد همچنان داغ است. مرد چشمانش را می بندد. کیف را رها می کند. کیف کج می شود و کف ماشین می افتد.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان