X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1387

آفتاب داغ ظهر بر موهای خیسش می تابید و او با آینه ایی کوچک ابروهایش را مرتب می کرد و هر از گاهی  نگاهی به صورت برافروخته اش می انداخت. کم کم خنکی موهای خیسش به گرما بدل میشد. و بازوهای برهنه اش می سوختند.

گاهی هم بادی می آمد و عطر مواد شوینده را به مشامش میرساند . عطر پاکیزگی وسبک شدن. اما نمیدانست چرا بعضا حتی بعد از حمام هم احساس سنگینی میکرد و انگار که تمیز نشده بود.

آینه را لبه سکو گذاشت و موهایش را جمع کرد و نگاهی به شهر انداخت.

: نسوزی، آفتابش تنده،

- 

: اه، نگا کن یه مژه داری، آرزو کن.

-

: کردی؟! بدو... ب...........ل......ه؟ اومدم........... الان  زود برمیگردم.

سرش را بر گرداند و دستی به بازوهای برهنه و داغش کشید. چه آرزویی داشت. خیلی فکر کرد. آیا به راستی آرزویی مانده بود؟؟

همه چیز طبق روال همیشگی اش جلو می رفت و او دیر زمانی بود که آرزویی نداشت. همه چیز یکنواخت شده بود . روزمرگی سلولهای وجودش را پر کرده بود.

: کردی بالاخره یا نه؟ بابا زود باش دیگه؟

- آره، اینه؟  

: نه، آخه وای دوباره صدام کرد ... او.......مد.....م.. 

حتی آرزوی نکرده هم درست در نیامده بود.

موهایش را باز کرد و انگشتانش را میان آنها کرد. خشک شده بودند.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان