X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1387

پرده ها  را کشید ولی چراغ را روشن نکرد. نور هالوژنهای سالن سایه های اتاق را بلند کرده بود. 

پیراهنش را بالا کشید و نگاهی به سینه اش انداخت. به سینه ایی که سالها زیبایی اش چشمها را خیره کرده بود . اشک از گوشه چشمش پایین آمد . پیراهن گشاد را رها کرد و از اتاق بیرون آمد. نگاهی به سالن انداخت همه ظرفها را شکسته بود. بعد از طوفانی که به پا کرده بود باید به تنهایی آنها را جمع میکرد. سردرگم به اطرافش نگاه کرد. 

به یاد جمله او افتاد:" اگه فقط یکسال هم زنده باشی عزیزی ، اگه همه موهاتم بریزه آخه همه که از شیمی درمانی نمردن" 

اما او گوش نکرده بود و تمام کریستالهای بوفه را شکسته ، کتابها را پاره کرده بود او را هل داده بود  و از خانه بیرون انداخته بود فریاد کشیده بود و به او تهمت ترحم کردن زده بود. 

چشمان خیس او از جلوی چشمانش کنار نمیرفت. کمی با خودش فکر کرد اگر این کارها را هم نمیکرد این غده کار خودش را انجام میداد. 

بهتر بود تا دیر نشده کار عاقلانه ایی انجام دهد. تا دیر نشده زمان به سرعت میگذشت. به سمت تلفن رفت و شماره اش را گرفت.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان