X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1387

رستوران شلوغ بود و مثل همه روزهای تعطیل پر از مشتری. تامی با سالادش بازی میکرد که پدر گفت: 

- تامی ما باید یه موضوعی رو بهت بگیم.

تامی سکوت کرد و کمی متعجب شد.

- راستش خیلی زود... یعنی میدونی موقعیت شغلی منو که میدونی باید بریم نیویورک... و خیلی هم زود. 

: یعنی چی؟ 

- یعنی اینکه ظرف چند روز آینده ما از اینجا میریم. 

: ولی مدرسه من چی میشه؟ دوستام؟ 

- خوب تو اونجا میری مدرسه و دوستای جدیدی پیدا میکنی. 

: من دوست جدید نمیخوام. 

تامی بشقاب را هل داد و سعی کرد از جایش بلند شود. که مادر دست او را گرفت. 

- عزیزم ما میفهمیم که تو خیلی ناراحتی ولی خوب چاره ایی نداریم. 

تامی بغض کرده بود اما مغرور تر از آن بود که گریه کند. از جایش بلند شد و از سالن شلوغ رستوران بیرون آمد.  

                                                            *****  

تامی در حال جمع کردن وسائل روی میزش بود که مادر وارد اتاق شد.  

- عزیزم وسائلاتو جمع کردی؟  

تامی با بی توجهی سری تکان داد. 

- راستی تو اون جعبه دوربین بابارو ندیدی؟ 

: نه  

- بزار ببینم توی این کمد نیست، تو اینجا.... 

تامی فریاد زد: نه . مادر که از فریاد تامی متوقف شده بود برگشت و گفت:

- چیه عزیزم؟ چرا چشماتو بستی؟ 

: هیچی سوختن. 

- اوه اینجا چقدر خاک گرفته ، چیزی اینجا نداری که بخواهی جمش کنی؟ 

تامی با چشمان کاملا بسته گفت: نه. 

مادر با خودش زمزمه کرد: فکر نکنم اینجا باشه. برو چشماتو بشور ، شاید خاک رفته. 

تامی آرام چشمانش را باز کرد اتاق خالی بود و در کمد بسته. نفسش را بیرون داد. و بلند شد تا چراغ را روشن کند. 

                                                         *****  

- یعنی قراره که توی این هفته برین؟ 

: آره خیلی احمقانه است. 

- من دلم برات تنگ میشه. جینی بغض کرد و به سمت پنجره اتاقش رفت. 

: خوب منم دلم برات تنگ میشه . همه باباها کار دارن بابای منم کار داره. تا یه جا عادت میکنیم باید بریم یه جای دیگه. 

- عیبی نداره من بهت زنگ میزنم. راستی از دست کمد دیواریه راحت میشی. 

: از کجا معلوم که اونجا کمد دیواریش بدتر از این نباشه. 

جینی بینی اش را بالا کشید به سمت تامی آمد. 

- اینقدر سخت نگیر. آخر نشد ببینیم توش چی بود.  

: دیروز مامانم اومد و درشو باز کرد  ولی من چشمامو بستم . 

- آخه برای چی؟ جینی فریاد زد.حالا که در باز شده بود میرفتی نگاه میکردی، َاه. 

: فقط گفت که چقدر همه چیز رو خاک گرفته. 

- تو چی فکر میکنی؟ مثلا یه اسکلت مرده اونجاست که درو باز کنی میگره و خفه ات میکنه. 

جینی سعی کرد خودش را شکل مرده ها در بیاورد.دستانش را بالا برد و از دهانش صدا در آورد.تامی بلند شد و گفت: 

: این کارا چیه میکنی ؟من باید برم فردا نمیام مدرسه . 

- قبل از رفتن که میبینمت؟ 

تامی در حالیکه از پله ها پایین میرفت گفت: آره حتما. 

- خداحافظ. 

: خداحافظ.

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان