X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390

ابرهای سفید، کوه پوشیده از برف را در آغوش گرفته است.  آسمان آبی ، عمیق و استوار . 

باد ابرهای پنبه ایی سفید را هل می دهد و با خود می رقصاند. 

خاک تپه ها خیس خورده و گردی به هوا نمی پاشد. سبزی برگ درختان کاج می درخشد. 

آسفالت خیس خیابان تمیزی را به رخ می کشد.  آفتاب بی جان ، بی حوصله بالا می آید.  

شیشه ماشینهای شسته شده  از سوز سرمای برف کوهستان بالا کشیده  شده اند. همه در میان پلورهای پشمی ، شالهایی که بوی گنجه می دهد در گذرند. 

 

     

پشت میز چهار گوش چوبی می نشستیم . سفره رو به ما در جایی سوراخ شده بود. شکر در شیر داغ می ریختیم و کره در نان داغمان آب می شد. مربای هویج میان کره و نان داغ را با شیر شیرین می بلعیدیم . می خندیدیم. سرما با آنهمه شیرینی هیچ راهی نداشت. رادیو اخبار میگفت.

چای می خوردیم ، چای را هم شیرین می کردیم در استکانهایی که گلهای صورتی نعلبکی به ما لبخند می زد. چای سرد نمی شد. چای در نعلبکی می خوردیم. شیرینی قند در دهانمان حل می شد و چای نیمه گرم شیرین را پایین می دادیم. 

به هر چیز می خندیدیم. همه چیز را رها می کردیم . باز در میان شالهایی که بوی گنجه می داد می رفتیم. 

ظهر همه چیز سر جای اولش بود باز سوراخ سفره به ما لبخند می زد و بخار از غذای بشقابمان بلند می شد.  

 

چراغ قرمز ماشینها خیابان را چراغانی کرده و ابرهای تیره گرگ و میش غروب رو بارانی می کند.  

همه چترهای سیاه را بیرون می آورند و در میان همهمه می دوند. 

دانه های باران روی سنگفرش نقاشی می کنند. برف پاکنها تند تر می شوند. ماشینها پشت هم صف کشیده اند. حرکت در پای عابران پیاده است. گویی ماشینها به صف پارک کرده اند. 

  

با شکمهای سیر زیر لحاف گرم می رفتیم دستانمان را زیر خنکی بالش فرو می کردیم. چشممان زودتر از فکرمان گرم شده بود.  

  

تگرگ به شیشه  ماشینها می کوبد . همه زیر یک سابیان در هم فرو رفته اند. خیس و سرد. 

باد به گونه های خیس شلاق می زند. آب جوی ها بیرون می زند. 

   

خواب می دیدیم . خوابهایی به شیرینی مربای هویج و شیر داغی که با شکر شیرین شده بود.   

خوابهایی صورتی ، نارنجی و زرد. خوابهایی به گرمای آفتاب.  

خوابهایی عمیق و ماندگار. 

 

خیابان خالی شده آشغالها در میان سیل باران در حرکتند. ماشینها با شیشه های بالا به سرعت می گذرند. رهگذری نیست. باد ابرهای خاکستری را هل می دهد. چراغهای توپی پلها خشک می شود. درختان برگهایشان را می تکانند.

یکشنبه 1 آبان‌ماه سال 1390

صدای نازک و نرمش از پشت خط می آید. دلم برای صدایش قنج می رود. نور آفتاب روی فرش را می بینم ،  رویش بالا و پایین می پرد. بوی نان تازه را حس می کنم و صبحانه ایی که هنوز جمع نشده. چایی تازه دم و عطر عسلی که در شیشه اش هنوز باز است. 

به من می گوید چرا حرف نمی زنی . من همان صداها برایم بس است . دلم تنگ میشود . حلقه اشک در چشمم صفحه مانیتور را تار میکند. باز هم گله میکند اگر حرفی نداری قطع کنم. اما من بهانه می آوردم و در دلم حسرت می خورم . آه می کشم، دلتنگتر می شوم.  

گوشی را میگذارم اما بوی نان ، نور مستطیلی فرش سالن و صدای نرم او رهایم نمی کند. چیزی درون قلبم فشرده می شود. نور چراغهای کم مصرف سالن حالم را به هم می زند.  

گوشی را بر میدارم و دوباره شماره می گیرم. وصل نشده قطع میکنم . همه چیز از پشت گوشی هم زیباست. اما اینجا  اینور سیم همه چیز خاکستری است. تلخ است.  

عکسهایش را می آورم. نگاه میکنم دلم برایش پر می کشد. به خودم ، بختم ، سرزمینم .... نفرین می فرستم. اما فایده ایی ندارد. چشمان سرد و بی تفاوتم خیره به روبرو به نور مصنوعی چراغهای کم مصرف و گلدانهای سبز تهوع آور  نفرت را در خودش جای میدهد. 

زندگی اما در نور مستطیلی فرش در جریان است. گرد و غبار در انعکاس نور می رقصند و با او بالا و پایین میپرند . وقتی که بر گردم باز هم چراغ ها روشن اند. هوا تاریک شده و از رقص گرد و غبار خبری نیست. آفتاب رفته ، نان بیات شده و چایی جوش آمده.  

دیگر بالا و پایین نمی پرد خسته ایم و بی حوصله.  

شب با ظلمتش در انتظارمان نشسته است. دوباره زنگ میزنم ، کسی جواب نمی دهد. آنقدر بوق می خورد تا اشغال میشود. 

گوشی در دستم می ماند. گوشی سیاه و بی صدا در دستم بوق میزند. 

لامپهای کم مصرف اما همچنان نور می دهند. نور زرد و سفید. آفتابی و مهتابی.

یکشنبه 10 مهر‌ماه سال 1390

خورشید غروب میکند،آرام از پشت ابرها میرود تا هوا  تاریک شود تا شب ها دراز شوند و پاییز را به رخ بکشند.پوست نازک سبز و نارنجی نارنگی را پوست می کنم. دانه های ریز ترشح پوستش، روی دستم می پاشد و بوی آن تمام بینی ام را پر می کند.ریه هایم را از بوی نارنگی پر می کنم. هزار بار پاییز می شود و هزار بار نارنگی روی دستم می پاشد. دانه های نارنجی و ریز آن را درون پیش دستی می چینم . هزار بار کودک می شم و هزار بار حسرت نوبرانه نارنگی را دارم . نوبرانه گران بود. بچه ها نارنگی سبز می خوردند . دانه های نارنگی را کنار هم می گذارم و به آنها  نگاه می کنم. موسیقی برنامه کودک سالن را پر کرده است . هزار بار احساس بی نیازی می کنم از داشتن یک نارنگی سبز و نارنجی . بوی نارنگی ، بوی حیاط مدرسه ، پوست سبز نوبرانه نارنگی روی آسفالت سیاه حیاط مدرسه  و هزار بار حسرت  و هزار بار آرزوی دیگری بودن. 

به پوست نازک نارنگی دست می کشم ، اما در دهانم نمی گذارم . 

نارنگی سبز و نارنجی باز هم سبز سبز نیست، پوستش کلفت نیست ، باز هم نوبرانه نیست، باز هم گران نیست، گول خورده ام.  

نارنگی سبز و نارنجی بازار ،نوبرانه اش را  گذرانده و اکنون در دستان من چشم و ابرو نازک می کند. نارنگی سبز و نارنجی شیرین است . نوبرانه آن دیگری ترش بود،  ابروهایمان جمع شد و خندیدیم و من حسرت خوردم . هزار بار آرزوی آن دیگری بودن را کردم هزار بار پاییز آمد و من هزار بار حسرت خوردم به داشتن نارنگی ترش و سبز. به نوبرانه نارنگی ترش و سبز. به اینکه درون کیسه من هم نارنگی ترش و سبز باشد.  

دانه های نارنجی را کنار هم می چینم و لبخند می زنم . پیش دستی خالی می شود ، باز هم میخواهد دوباره آن را برایش پر می کنم. به آسمان نگاه می کنم و به دستانم که سبز شده است و بوی نارنگی می دهد . بوی پاییز بوی مدرسه، بوی حسرت. 

دانه های نارنگی ، دانه های نارنجی نارنگی. درون پیش دستی سفید چشمک می زنند. سبد نارنگی ها را بیرون می آورم و سبزترینشان را در کیسه میگذارم . با دقت نگاه میکنم سبزتری نباشد. نارنگی نیمه سبز، نارنگی سبز و نارنگی سبز و نارنجی. لبخند میزنم. آسمان تاریک شده و شب دراز رو نمایی می کند.

   1       2       3       4       5       ...       39    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان