سلام به همه دوستان
مرسی ا ز اینهمه احوالپرسی. پسر گل زودتر بدنیا اومد. هشت روز.
به محض اینکه بتونم مینویسم.
بازم ممنون از همه دوستهای گل.
اسم گل پسرمون رو رامان گذاشتیم. بازم ممنون از تبریکاتون.
به محضی که بتونم بهتون سر میزنم . شرمنده ام.
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید |
عاشقانهترین فیلمهای ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام به همه دوستان
مرسی ا ز اینهمه احوالپرسی. پسر گل زودتر بدنیا اومد. هشت روز.
به محض اینکه بتونم مینویسم.
بازم ممنون از همه دوستهای گل.
اسم گل پسرمون رو رامان گذاشتیم. بازم ممنون از تبریکاتون.
به محضی که بتونم بهتون سر میزنم . شرمنده ام.
نمیدانم برای ورود موجود کوچکی چون تو عزیز 14 روز کم است یا زیاد؟
خودم را بازنده میبینم بازنده شمارش گر که روزها را به امید دیگری شمرده است. روزهایی که تو جزئی ترین حالا تبدیل به یک انسان میشوی .
تصور اینکه دیگر درونم نباشی و از من کنده شوی چگونه است؟ نمیدانم گرمای متحرک تو آنسان به کجا خواهد رفت زمانی که از من بیرونت میآورند کاملا غیر طبیعی و وحشیانه؟
آیا من فراموش خواهم کرد لحظه هایی که ساکت میماندم تا تو حرکت کنی و وجودت را برای من اثبات کنی؟
آیا دستگاهی برای ضبط احساسات وجود دارد؟ آن هم احساساتی بدین شکل ؟
دیگر نمیخواهم روزها بروند ، دوست دارم ساعتها کش بیایند و تو همین گونه گرم و آرام درون من بمانی . تکان بخوری و خودت را کش بدهی. باید دل بکنم از تو که سر آغاز دوباره منی.
باید دل بکنم همانگونه که وقتی بزرگ شدی باید بروی و دور شوی . امانتی که برای چند وقت کوتاه که چه ابلهانه طولانی به نظر میرسید به من سپرده شده بود.
دل کندن چه درد آور است و دشوار زمانی که دل کندن کاملا به شکل لغت معنا میشود به راستی که تو را از درونم بیرون خواهند کرد تویی که برای خودت جا باز کرده ایی.
هر آنچه کردم برای تو بود . اما میدانم که نه منتی است و نه توقعی و تو لمسش نخواهی کرد همانگونه که من نکردم تا به امروز رسیدم .
سکوت خواهم کرد در برابر کرده هایم که تو ناراحت نشوی و به دل نگری. چرا که هر آنچه کردم برای وجود خودم بود و موجودی که در وجود خودم بود و رشدش را هر روز حس میکردم.
شاید 14 روز دیگر پایان این مسیر باشد. جاده ایی که دوستش داشتی و هر روز برای رسیدن به انتهایش لحظه شماری میکردی اما حالا که قله را میبینی دیگر نمیخواهی که به بالا برسی.
به راستی این چرخش زندگی چگونه خواهد شد؟
گوشی تلفن را میگذارم و به حرف او فکر میکنم. " سعی کن که ببخشیش"
گفتن این جمله چقدر ساده به نظر میرسد. اما چگونه میتوانم او را ببخشم. آیا تنها گفتن کلمه بخشیدمش قضیه را حل میکند ، چگونه میتوانم کینه ایی که از او به دل دارم را فراموش کنم؟
نگاه کردن به صورتش زجر آور است و فضایی که در آن قرار میگرد سنگین و خفقان آور.
شاید مرگ یکی از بهترین راه حلها برای اینگونه افراد باشد. آدمهای خودخواه ، آدمهای خسیس، آدمهای بی رحم، آدمهای...
شاید با مردنشان بتوانند رحمی را برای خودشان بخرند.
این آدمها همیشه تظاهر به بیماری میکنند و اینکه شاید فقط و فقط چند مدت کوتاهی زنده خواهند ماند، تا بلکه مهر و محبت اطرافیان را به خودشان جلب کنند اما افسوس که نمیدانند هر بار که صحبت از بیماریهای احمقانه و من در آوردی خودشان میکنند چقدر کریه و بد قیافه میشوند . و در آن لحظه هاست که دوست داری ظالم ترین آدم روی زمین باشی.
چگونه میتوانم ببخشمش و به او لبخند بزنم؟ حتی فکر کردن به بخشش او زجر آور است.